محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3630

تاريخ الطبرى ( فارسي )

راوى گويد : نضر بن صالح نيز اين حديث را گفته است . عبد الله بن علقمه گويد : وقتى پيش مطرف بن مغيره رسيديم از آمدن ما خرسند شد و حجاج بن جاريه را پهلوى خويش نشانيد . نضر بن صالح و عبد الله بن علقمه گويند : وقتى سويد با همراهان خويش سوى آنها آمد ، با پيادگان توقف كرد و آنها را از حدود خانه ها بيرون نياورد ، پسر خويش قعقاع را با سواران پيش فرستاد ، آن روز سواران وى بسيار نبود . نضر بن صالح گويد : ديدمشان كه دويست كس بودند ، اما ابن علقمه گويد : از سيصد كمتر بودند . گويد : مطرف حجاج بن حارثه را پيش خواند و با گروهى نزديك به عدهء حريفان سوى آنها فرستاد كه به طرف قعقاع رفتند و سر جنگ وى داشتند و همه سواران به نام بودند . گويد : و چون سويد ديد كه به طرف پسر او آمدند غلام خويش را به نام رستم كه پس از آن در دير الجماجم پرچمدار بنى سعد بود و كشته شد ، روانه كرد . وى پيش حجاج بن حارثه آمد و آهسته به دو گفت : « اگر مىخواهيد از ولايت ما به ولايت ديگر رويد ، برويد كه ما سر نبرد شما نداريم و اگر قصد ما داريد ناچاريم از آنچه در تصرف داريم دفاع كنيم . » گويد : و چون اين را بگفت حجاج بن حارثه به دو گفت : « پيش امير ما برو و آنچه را به من گفتى با وى بگوى . » گويد : پس رستم پيش مطرف رفت و سخنانى را كه با حجاج بن حارثه گفته بود با وى بگفت . مطرف گفت : « قصد شما و ولايت شما ندارم » گفت : « پس از اين راه برو تا از ولايت ما برون شوى كه ما چاره نداريم جز اينكه مردم ببينند و بشنوند كه به مقابلهء تو آمده‌ايم . »